X
تبلیغات
رایتل
ترکمن صحرا
ترکمن صحرا
  
 دنیا از نگاه من
 
آرشیو
 
دوشنبه 2 مرداد‌ماه سال 1391
برادرم از درد هجرانت دارم دیوانه میشوم

نورمحمد عزیزم،

میدانی که سالها اشک ریختن هم برای تو کم هست، هی میگن ان الله مع الصابرین باید صبور باشم و تا جایی که توانستم شدم ولی با گذشت 17 روز هی افکارم رو مشغول نگه میداشتم تا اینکه امروز دیگر تحملم تموم شد نمیدانستم چگونه باهات درد دل کنم.

سر مزارت که میرفتم از بس خونه جدیدت تو آرامگاه اهل سنت گنبد کاووس(آق قایه) دزدی و زورگیری و چاقو کشی میشد از سوی جوانان بیکار و معتاد و کریستالی که از جانشان گذشته بودند به امثال من داغدیده، که از تنها رفتن منع شدم. آخر وقتی تنها نباشم چگونه باهات درد دل کنم؟

از کجایش برایت بگم...

از سن کم 31 سالت بگم که هنوز یک دل سیر میخواستم ادامه برادری ام را برایت ثابت کنم

یا از دو نازدانه هایت عاطفه و عارفه جانمان که عاطفه امسال کلاس دوم و عارفه هم برای اول ابتدایی ثبت نام کرد.

یادته همین چند ماه پیش بهم گفتی آخرای اردیبهشت بود تو تخت شماره 4 اتاق سوم بخش درد(که بجای بخش خون تورو اونجا بستری کردند) تو  بیمارستان رسول اکرم تهران، فریدون برای عاطفه جایزه پایان اول ابتدایی چی بگیرم که برای سالهای بعدش هم تشویق بشه برای بهتر درس خواندن. آخخخخ داداش گلم نورمحمد عزیزم با این حرفهایت جیگر من رو به آتیش میکشیدی... گلم برای من سخت تر از همه بود من باید هم به تو روحیه و امیدواری میدادم، هم به پدر و مادرمان هم به همسرت هم به همسر خودم که احساسی تر از همه بود و اشک های اون رو بیشتر از همه میدیدم.

آخر چه جوابی برایت داشتم؟

روزها و شبهایی که بیمارستان بودیم تا میتوانستم از هر دری برایت میگفتم و هی بهم گیر میدادی واسه نماز خوندن میری ولی بعد نمازت یه دل سیر چرت میزدی و میومدی، آخر داداشم من غرق دعا و نماز میشدم یکهو میدیدم یک نمازی که قبلا ده دقیقه میخواندم دو ساعت گذشته... آخرما جز خدا کی را داریم که ازش بخواهیم؟ آخر من هم نمیخواستم از اوضاع بدت بگم که دکتر جوابت کرده میگفتم خوب مگر شب تو گذاشتی بخوابم...

داداشی گلم چندین ماه بود مغزم کار نمیکرد فقط به رحمت خداوند امیدوار بودمو بودیم و البته هستم هرجایی که دستم رسید رفتم و پرسیدم یادت هست چه شبهایی که باهم تو بیمارستان تا صبح بیدار بودیم و صحبت میکردیم و حدود 1 شب پلاکت هایی که سهمیه هم برات کم میومد از سازمان خون رو میاوردند دونه دونه میزدیم و ولی افسوس که مغز استخوانت هم کار نمیکرد...

نورمحمد عزیزم قربان قدو بالات قربان جمله ات که پشت من به مادر گفتی که دوست داشتن من به فریدون با همه شما ها فرق داره و یک جور دیگری دوست دارمش.

داداشی عزیزم هر گلی یک بویی داره پدر جای خود مادر جای خود برادر هم جای خود ولی الان که فکر میکنم تو بیشتر و مهربانتر از برادر به من بودی و البته این رو موقعی که پیشمان هم بودی میدانستم و میدانم که تو هم میدانستی.

نورمحمدم سه سال بیماری و سختی را تحمل کردی و روز آخر چه زجرها که کشیدی و بدنت مثل آبکش برای پیدا کردن رگ تو دوتا بیمارستان گنبد سوراخ سوراخ شد و آخرشم آخرین عمل زندگیت رو انجام دادی و وقتی ازت پرسیدیم بزور گفتی خوبم.

داداشی گلم دیدی چقدر دوستدار داشتی چقدر مردم دسته دسته میومدند و از خوبی هایت میگفتند/

دوغون جیقیم فقط یک گلایگی ازت داشتم اون هم این بود که من هی ماه ها به گمان خودم داشتم بهت امیدواری میدادم و از امید و آینده برایت میگفتم ولی روز آخر متوجه شدم ظاهرا تو داشتی به من امیدواری میدادی و هرچند از ماه ها پیش میدانستی که داری میری و هی به پدر مادرمان میگفتی که رفتنی هستی ولی هیچ وقت پیش من از نا امیدی حرف نمیزدی و من هم همش خوشحال بودم که امیدواری، ولی فهمیدم تو به من داشتی امید میدادی، هرچند تا لحظات آخر هم از رحمت خداوند نا امید نبودی ان شاالله همیشه خوشحال باشی.

راستی تا یادم نرود آیا تبارک های همسرم رو که خیلی سلیقه اش تو کارها و ظرافت هاش برای همه چی همیشه ازش تعریف میکردی را یهو دو نصف شب از خواب بیدار میشدو  میگه میخوام نورمحمد رو سورپرایز کنم برات میرسه؟ آری حتما میرسد.

این صلوات هم یادگار خودت که بهم یاد دادی ماجرای این صلوات رو هم موقعی که تو تخت بیمارستان بودی بهم گفتی این صلوات بهتر از بقیه هست و منم تو دلم گفتم چه یادگاری ای بهتر از صلوات که تا آخر عمرم تورو یاد من بیاره و اینجور شد که تو تخت بیمارستان یادم دادی و البته تو خبر نداشتی برای داداشیت داری یادگاری میزاری...

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی‘ سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ عَلی‘ الِهِ وَ صَحْبِهِ وَ سَلِّمْ

برادر عزیزم هیچ نگران ما نباش نازدانه هایت و همسرت را تا من و ما زنده ایم حواسمان بهش هست آسوده بخواب و آنچنان که بزرگی میگفت ای کاش زودتر می آمدم به دنیای جدید در پرتو نور خداوند، راستی آخرین تصویری که در ذهنم ازت دارم چقدر خوشگل شده بودی انگار واسه عکس انداختن داشتی آماده میشدی و درست مثل چهار پنج سال پیش شده بودی اونم با لباس سفید و لبخندی که روی صورتت داشتی هی فکر میکردم داری با ما شوخی میکنی و هر آن ممکن بود چشمانت را باز کنی ولی داداشی خودمونیم خیلی خوشگل شده بودی و معصوم حیف که نزاشتند آخرین بوسه ام را هم بر گونه هایت بندازم هرچند لحظه ای که رفتی اون موقع تنها جایی که بهت دستو لبم بهش رسید ساق پایت بود که آرزو به دل نمانم.

ما هم دیر یا زود میاییم پیشت چراکه جز خدا هیچ چیز و کس همیشگی نیست

روحت شاد یادت تا لحظه مرگم با من خواهد بود هرچند نمیدانم تا ان موقع چقدر دلتنگت خواهم شد ولی یادخدا همواره آرامبخش جان من و التیام دردهایم هست و خواهد بود ان شاالله...

خدانگهدار


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 147207


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها