Gonbad سایت اطلاع رسانی گنبد
ترکمن صحرا
  
 دنیا از نگاه من
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
عکس هایم برای گفتن حرف دارند...

سلام... تو سال جدید تصمیم گرفتم یه پست خیلی متفاوت در وبلاگ ترکمن صحرا بزنم چه کنیم دیگه سال جدید سال نوآوری و شکوفاییه دیگه...

امیدوارم این آخری جالب از آب در بیاد.

(البته برای واضح تر دیدن تصاویر روی عکس ها کلیک کنید)

واقعیت امر این هست که من روستا زاده هستم... این هم تصدیق و گواه این امر... بیست و چند سال پیش این عکس در یکی از روستاهای اطراف گنبد از من گرفته شده... البته میگن اون موقع ها دوربین دیجیتال و دوربین های رنگی وجود نداشته ولی بجاش روغن و برنج و نان هم به وفور و حتی با پول کارگری پدرم هم می شده آدم با خیال راحت بخره... اون موقع ها می شده حتی با تنگدستی، راحت تر از سال ۱۳۸۶ زندگی کرد... تو عکس واضحه... میبینید اون موقع حتی دیوار کشی دور حیات های خانه ها هنوز مرسوم و کشف نشده بوده یعنی به گفته قدیمی تر ها شب سرشان را با خیال راحت زمین میگذاشتند و غم نان فردا را با وجود تنگدستی ها کمتر از امروز داشتند و امنیتشون هم جوری بوده که فکر ۴تا آجرپاره و خرتو پرتشون همیشه اذیتشون نمیکرده و خیالشون راحت بوده و بجای دیوارکشی و دزدگیرو... (چوپوری) بوده... ولی العان که دارم به اون زمان ها فکر میکنم میبینم امروزه تو روز روشن به زورو چاقو و هفت تیر و بمب افکن و خمپاره اندازو موشک های حمل کلاهک هسته ای  و اینها از آدم زورگیری میکنن...

برای خواندن و ادامه مطالب و تصاویر ادامه مطلب را کلیک کنید

 

دوران دانشجویی:

بدون شک یکی از بهترین دوران یک جوان امروزی دوران دانشجویی اش می باشد... اینجاست که افکار جوانان پریشان... مخدوش... و واقعیات زندگی را بیشتر درک می کنند... و هزارجور حرف و حدیث دیگه که به ... ختم میکنم.

دوران دانشجویی من به سه مرحله ختم می شود دورانم در کرج... ساری... آشتیان... و بنا به احتمالی دوره بعدم اصفهان خواهد بود... و بعد از اون ببینیم اگر عمری باقی مونده باشه و سر سلامت از بازی و گردش روزگار بدر برده باشیم ببینیم تا دکتری و مقاطع بالاتر میشه رفت یا نه...

اون زمان ها من به نقاشی خیلی علاقه داشتم:

اون زمان ها میبینید با چه مشقاتی ما درس میخواندیم؟ با شمع و زیر نور تیر برق و...

اصلا به این خاطر نگذارید که....شانس ما که سال به سال میخواستیم درس بخوانیم یهوی شب امتحان برق قطع می شد و... بناچار برای رفع کوتی و پاس شدن درس به هر دری میزدیم تا صبح امتحان یه چیزایی بنویسم و پاس بشیم...

 

دوره کرج...کرج هم  از خیلی جهات مثل گنبده... یعنی ۷۲ ملت!؟!.. منتها این کجا و آن کجا... استارت نوشتن ما برای نشریات و عضویتم در اینجا و آنجا از همین کرج شروع شد... به کرج علاقه ای خاص دارم و روزگاران شیرینی در آنجا داشتم...

این هم عکسی از دوره ما در ساری... دانشگاه آزاد ساری... دانشکده فنی مهندسی:

و این هم شهر همیشه سرد آشتیان:

البته یادم نبود بگم اکثر اوقات در آشتیان زندگی سختی داشتیم و لوله های آب همیشه یخ زده بود و این هم اثری از زندگی ما قبل تاریخی ما... برف های درون حیات خانه رو جمع  و روی شعله اجاق گاز آب میکردیم و استفاده میکردیمشون... چقدر سخته اینکار(دستای آدم یخ میزد...)

و بالاخره با خودم کلی کلنجار رفتم و یکی از عکس های دوران آشتیان خودم رو از اونجا براتون در این قسمت میگذارم که البته هنوز هم در این سری شدن رنگ کلاه با لباسم رو در عجب کامل به سر می برم....

 

یه عکسی هم از کیمیای جانانام عاطفه کوچولوی برادر زاده ام بگذارم دیدنش خالی از لطف نیست:

 

و این هم از این اواخر و حجم انبوه کار در شرکت و... این هم اتاق مدیریتی ام که مثل همه آخر سال ها ریخت و پاشه...

البته این حجم انبوه کار بعضی وقت ها باعث میشه که کار آدم به اینجور جاها هم برسه تا جایی که نزدیک به خراب شدن کل تعطیلات نوروزت هم میشه(این رو به همه سروران و دوستان از نزدیک هم میرسانم که این چند تا سرم و آمپول من اصلا به نتیجه انتخابات ربطی نداشت ها... همش بخاطر فشار کاری بود...)

 

البته با شروع تعطیلات من اون بیدی نیستم که با این بادها بلرزم و... بخاطر این عکس پایینی هم که شده همیشه همراه پایه های طبیعت ...صحرا...دریا... کوه.... و از این گردش ها هستم....:

 

این یکی یعنی عکس بالایی صحرای خودمان صحرای به معنای واقعی هست و بعد از رسیدن به خود و... یه سر به قشلاق داییمان که اون هم یک روستازاده اصیل تر از من هست، رفتیم... که در آنجا در طویله گوساله... ببخشید بزغاله ها یه گروهی از بچه ها رادیدیم که شادو خرم و از این حرفها به دور از مشکلات انرژی هسته ای اینورو اونور می پریدند و میخوردند...:

ولی آنطرف ترک یکی دیگه را دیدیم و اندکی غمگین ناک شدیم چراکه با دیدن تنهایی او یادمان به بدبختی و گرفتاری های خودمان افتاد و اندکی از تفریح آن روزمان خارج شدیم و خوشی ها را فراموش کردیم گویی اون هم به فکر آینده بچه ها و زندگی خود بود که با وضع گرانی ها و تورم رو به رشد جامعه دپرس شده بود... این هم اون بزغاله ی تنها...:

البته خیلی دوست دارم برای یک ماه هم که شده از همه ی تکنولوژی سروصدا و بوق و کرنا و انرژی هسته ای و فواید و این همه خوبی هایش هم که شده بدور و از همه دنیا بی خبر باشم... آیا این امکان وجود داره که این رویاییم برای زندگی یک ماهه در همچین جایی به تحقق بپیونده؟ خونه رویای یکماهه من اینجاست:

 

و این هم خود من در این اواخر... فریدونی که دوست داره تکنولوژی رو با فرهنگش در هم بیامیزه و ... به شکلی این دو رو در کنار هم قرار بده که هیچ کدام برای دیگری تضادی نداشته باشه...:

این هم عباس آباد بهشهر که واقعا یکی از زیباترین نقاط ایران میتونم ازش نام ببرم:

و این هم ناهار خوران گرگان:

و آخرین گشت و گزار من تا بدین روز میرسیم به چهل چای مینودشت:

این هم از رود همون(چای) خودمون.

و این هم از آتش و کتری چایی که روی آتیش و اون هم در جنگل و کنار رود یک صفای دیگری دارد:

البته امسال من گشت و گزار در ترکمن صحرا رو به بندرعباس و قشم و کیش ترجیح دادم و قافله اصلی خود را به منظور ماندن در ترکمن صحرا ترک گفتم...

و بدینسان این هم از سفرنامه ام از یک سالگی تا به امروز...

واقعیت امر وبلاگ نویسی بهتر بگم انتشار مطالب در عرصه وب رو من از سال ۸۱ شروع کردم و بعد از چند ماه فعالیت دیدم کل وبلاگ هایی که در باره و در موضوع ترکمن صحرا می نویسن و یا وبلاگ نویسای ترکمن خیلی کم هستن، تصمیم به ایجاد وبلاگ ترکمن صحرا گرفتم... ابتدا با آدرسی دیگر بنا به مشکلاتی که بود نتوانستم در آنجا بنویسم و بعد ها با همین آدرس فعلی از سال ۸۳ اون موقع تعداد وبلاگ نویسان ترکمن به ۵ نفر هم نمیرسید هرچند اون موقع ها سایت اطلاع رسانی استان گلستان رو هم در دست داشتم... که از اونهایی که اون موقع مینوشتن به همراه خودم فقط یک نفر باقی مانده... اون موقع تنها هدف بنده از ایجاد این وبلاگ علاقه مند کردن دوستان.. آشنایان...و دیگر دوستان ندیده ام به امر وبلاگ نویسی و اونهم در مورد ترکمن صحرا بود... العان که دارم می بینم روزگار خیلی فرق کرده و خیلی ها دارن درمورد ترکمن صحرا می نویسن و تا به اندازه ای که احساس میکنم رسالتم در اینجا کم کم داره به اتمام می رسه... مشغله کاری... موقعیت های اجتماعی و... هرچند هر مقاله و یا نوشته ای هم که در نشریات و یا... می نویسم هیچ وقت مختصر طنز رو ازش دور نمیکنم ... شاید از عادت های بد وبلاگ نویسی در نوشتن مقالات  رسمی حالا چه فرهنگی... چه اجتماعی... چه فنی که همون رشته خودم آی تی باشه همین ساده و غیر رسمی نوشتنش.

احساس میکنم به رسالت خودم در مقوله وبلاگ نویسی برای ترکمن صحرا عمل کردم...هرچند فراز و نشیب های فراوانی برای این وبلاگ بود و هر از چندگاهی آرشیوم رو بنا به صلاحدید ها و مشکلاتی که یکی دوبار کمر شکن هم بود پاک میکردم... و این پایانی برای قدیمیترین وبلاگ نویس ترکمن صحرا خواهد بود.چیزی که مسلم هست در عرصه وب ترکمن صحرا هستم و باقی خواهم ماند و بزودی بزرگترین پورتال ترکمن ها رو به پشتیبانی داده گستر کیمیا و حمایت مسئولین استانی و شهری و از همه مهمتر حمایت شما دوستان و همراهان بزرگوار که همینک در مراحل آماده سازی هست راه اندازی خواهیم نمود... و چیزی که مسلم هست خیلی کارها برای ترکمن و ترکمن صحرا خواهم داشت که به امید خدا قدم به قدم آنچه که در توانم هست رو انجام خواهم داد، اگر عمری باشد دل مشغولیاتم را به همراه طنز نوشته هایم را شاید در قالب همین وبلاگ نوشتم... خدا عالمه به این موضوع... خدانگهدار


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 40087


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها